تبليغاتX
ستاره های سربی

ستاره های سربی

 

خدایا این چه حکمتیه

چی شد اون همه احساس

اون همه دوست داشتن

یعنی همش دروغ بود

دوسال تموم با عشقت زندگی کردم

چرا ؟

صبح تا شب بهت فکر می کردم

حتی تو خوابم با تو بودم

اما تو روحتم خبرنداشت

روزها می گذشت

و من هر کاری کردم که فراموشت کنم نتونستم

خیلی با خودم کلنجار رفتم

اما نشد

اینکه هر روز جلوی چشام بودی

تو منو نمی دیدی

ولی من وقتی نبودی نگرانت می شدم

همیشه منتظر میموندم تا برگردی

با تو می خوابیدم (از چراغ اتاقت که خاموش می شد می فهمیدم خوابیدی)

همیشه دورا دور هواتو داشتم

تا اینکه دیگه از این تنهایی خسته شدم

آخه جز تنهایی خودم احساس می کردم توهم خیلی تنهایی

خیلی تنهاتر از من

دلم می خواست کنارت باشم و نزارم حتی لحظه ای تنهایی و احساس کنی

گفتم بهت میگم

میگم که عاشقتم

دل و به دریا زدم

گفتم یا می گی آره یام . . .

گفتم

گفتنش برام خیلی سخت بود آخه تو تواولین عشقم بودی

یه کمی طول کشید

اما بالاخره تو قبولم کردی

هیچ وقت بهم نگفتی دوست دارم

 اما من از کارات از حرفات از قلب مهربونت این و احساس می کردم

من باتو هرروز زندگی می کردم

وقتی با تو بودم انگار تموم دنیا رو داشتم

من با تو سرشار از احساس بودم

وقتی تو بودی من خودم و به خدا نزدیکتر می دیدم

سرگذاشتن رو شونه هات  و شنیدن صدای قلبت منو آروم می کرد

وقتی دستای سردم وتوی دستای گرمت می فشردی دیگه هیچی از خدا نمی خواستم

چه روزا و شبایی که با هم نداشتیم

ولی چه زود همه ی اون روزا تموم شدن

انگار همش یه خواب بود یه رویای شیرین

من باتمام وجودم دوست داشتم عشق به تووتوتموم سلولای بدنم احساس می کردم

من فقط یه تکیه گاه می خواستم یه درخت سرو سربلند

اما تو

تو هیچ وقت عشق منو باور نکردی

تو فکر می کردی من واقعا دوست ندارم

فقط یه جورایی می خوام وقتم و باهات بگذرونم

نمی دونم

نمی دونم کجا اشتباه کردم

برای تو فراموش کردن من خیلی راحت بود

آخه تو از همون روز اول منو تو قلبت راه نداده بودی

به همین خاطر راحت تونستی منو کنار بذاری

انگار هیچ وقت

نیومدم

نبودم

بعد تو منم احساسی شبیه احساس تو پیدا کردم

انگاری همه ی عشقا واسم دروغی شدن

انگاری دیگه عشق واقعی وجود نداره

راه رسیدن به تو خیلی چیزا رو به من یاد داد

اما خیلی چیزا رو هم از من گرفت

خیلی چیزایی که با چشم دیده نمی شن اما خیلی از چیزایی که باچشم دیده می شن با ارزش ترن

چه می دونم ؟

شاید حق باتوه

نباید خود خواه باشم

آخه تو ام حق انتخاب داشتی

اما کاش این و زودتر متوجه می شدم

قبلا از اینکه خورد بشم

بشکنم

داغون شم

وقتی بشکنی دیگه شکستی

مثل یه چینی شکسته

که دیگه هیچ وقت مثل اولش نمی شه

دلی که شکست دیگه شکسته

حتی اگه بندشم بزنی ؟

اون دل دیگه دل سالم نمی شه

راستی چیه این "غرور" ؟

همیشه سر بزنگاه میاد و کارا رو خراب می کنه

کاش می شد

روزای قشنگ گذشته رو تکرار کرد

روزایی که یه دل زلال داشتی

جوون بودی

و

از ته ته دل

 عاشق و بی قرار

بازم بغض گلومو فشار می ده

نمی زاره ادامه بدم

حالا خیلی از اون روزا می گذره

خیلی . . .

و بازم

من تنهام 

تهنا در میان تن ها

سردرگم و گیج

توکار آدمای این دنیا . . .

راستش هیچ وقت نفهمیدم معنی این راز مبهم و . . .

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت20:55توسط سارا | |

 

چه کسی فکرش را می کرد؟

تویی که در هر چه فکرش رابکنی

اسراف می کردی

امروز که زمان عشق ورزیدن رسیده

این گونه صرفه جو شوی ! ! !

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت23:4توسط سارا | |

 

وقتی آروم آروم روی شنای نرم و داغ ساحل قدم می زنی

 چه حالی داره

صدای موجا . . .

اون مه ای که مثل یه شال گردن دور کوه پیچیده . . .

دون دونای ریز بارون . . .

وهزار تا آرزویی که تو مغزت وول می خوره  

 

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت17:41توسط سارا | |

 

بیا بازم مثل قدیم با هم دیگه بریم شمال

دلم گرفته راضیم به این خیالای محال

منوببر تا آخر جاده ی چالوس ببرم ....

چقد با این آهنگای رضا زندگی کردم

خاطره ساختم

اما حالا ....

همه ی سهم ما از زندگی شد یادش بخیر

مزه ی پیاله ی تشنگی شد یادش بخیر

 

+نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت21:53توسط سارا | |

راهمو کج کردی عزیز !

عشقمو رد کردی عزیز !

خودت ندوستی با ما چه کردی عزیز !

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت22:49توسط سارا | |

 

داره باروون میاد خیلی وقته که بارون نیومده بود

حسابی خوشحال شدم فکر کنم یه جورایی خواب چند شب پیشم داره تعبیر می شه

رفتم لب بالکن و دقایقی و زیر باروون بودم

آخه من عاشق باروونم

پنجره اتاق بازه

دونه های قشنگ باروون همراه نسیم ملایمی وارد اتاق می شن

جای برخوردشونو روی گونه هام احساس می کنم

خواهر مهربونم واسم یه فنجون چای داغ آورده

هنوز داره باروون میاد

خدایا تو خیلی خوبی

ببار باروون ببار باروون . . .

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت22:56توسط سارا | |

 

نمی دونم از کجا شروع کنم  ؟

وقتی چشام به مسیج آف ها افتاد اشک نا خود آگاه از چشمام سرازیر شد

با اینکه میدونستم برای این اشکا باید دلیل منطقی به اطافیانم بدم اما دست خودم نبود

 نمی تونستم جلوی اونا رو بگیرم

. . . : تو دیگه نباید به من فکر کنی آخه واقعیت اونی نیست که ما می بینیم .

       سخته خیلی سخته همین الان صحنه ی تو پارک جلوی چشامه

      دوست دارم منو به خاطر همه چی ببخشی من برای رسیدن به آرزو هات واست دعا می کنم

      دیگه نمی تونم بنویسم . . .

خدای من انگار دنیا رو سرم خراب شده بود

دلم می خواست چشامو باز کنم و ببینم که همه اینا فقط یه کابوسه و بس ولی نه ! واقعیت داشت.

دلم می خواست همون موقع زمین دهن باز می کرد و منو می بلعید همین موقع

مادرم اومد تو اتاق و منو با چشمای قرمز و پف کرده دید و بلا فاصله ازم پرسید :

چی شده چرا گریه می کنی؟

نمی دونستم چی جوابشو بدم .چون هنوز کانکت بودم خودش گفت :نکنه نمره هات اومده از یه درسی افتادی ؟

منم پیش دستی کردم و گفتم : آره همین طوره اون سعی می کرد منو با حرفاش دلداری بده هر چند که بهم شک کرده بود احساس می کنم یه جورایی فهمیده بود که علت گریه ی من این موضوع نمی تونه باشه

چند بار باز با کنجکاوی بیشتر پرسید : مادر واقعا به خاطره نمره است ؟

من هم با عصبانیت گفتم : مامان تو رو خدا گیر نده حوصله ندارم آره واسه نمره است اونم وقتی دید من درست وحسابی جوابشو نمی دم گذاشت و از اتاق بیرون رفت

                                                                          ادامه دارد . . .

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت22:42توسط سارا | |

 



روی‌ شیش‌ تا سیم‌ گیتار ، دنبال‌ِ صدات‌ می‌گردم‌ !
با تو می‌رم‌ روی‌ ابرا ، تَک‌ و تنها برمی‌گردم‌ !
بازم‌ این‌ بالش‌ِ نمناک‌ ، تکیه‌گاه‌ِ گریه‌هامه‌ !
توی‌ کوچه‌های‌ رؤیا ، قدم‌ِ تو پا به‌ پامه‌ !
خواب‌ِ هَف‌تا پادشاه‌ُ ، دوس‌ ندارم‌ که‌ ببینم‌ !
آخه‌ من‌ دشمن‌ِ کاخم‌ ، آخرین‌ چَپَر نشینم‌ !

تو رُ داشتن‌ ، تو رُ داشتن‌
دیگه‌ کیمیاس‌ ، عزیز !
خیلی‌ وقته‌ هق‌هق‌ِ من‌ ،
بی‌تو بی‌صداس‌ ، عزیز !

دوس‌ دارم‌ تو رُ ببینم‌ ، پای‌ سفره‌ی‌ ستاره‌ !
سفره‌ای‌ که‌ جُز نگاهت‌ ، هیچی‌ تو خودش‌ نداره‌ !
پای‌ اون‌ سفره‌ی‌ خالی‌ ، باتو سیرِ سیرِ سیرم‌ !
می‌تونم‌ دست‌ِ هزارتا مردِغمگین‌ُ بگیرم‌ !
بگو این‌ خواب‌ِ همیشه‌ ، چرا تعبیری‌ نداره‌ ؟
بگو چشمای‌ تو تا کی‌ من‌ُ منتظر می‌ذاره‌ ؟

تو رُ داشتن‌ ، تو رُ داشتن‌
دیگه‌ کیمیاس‌ ، عزیز !
خیلی‌ وقته‌ هق‌هق‌ِ من‌ ،
بی‌تو بی‌صداس‌ ، عزیز !

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت22:35توسط سارا | |

این چه عشقی سیت ؟ چه عشقی سیت ؟ که در دل دارم

من از این عشق از این عشق چه حاصل دارم ؟

می گریزی ز منو در طلبت باز هم  باز هم کوشش باطل دارم  

باز لبهای عطش کرده ی من عشق سوزان تو را می جوید . . .

 

                              

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت20:9توسط سارا | |

سکوت دردناک است اما در سکوت است که همه چیز شکل میگیرد و در زندگی ما لحظه هایی هست که تنها کار ما باید انتظار کشیدن باشد.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت22:20توسط سارا | |